هی فلانی... زندگی شايد همين باشد... يک فريب ساده و کوچک... آن هم از دست عزيزی که دنيا را... جز برای او نمی خواهی... من گمانم زندگی بايد... همين باشد...

هميشه بيشترين ناراحتي ها رو از دست كسي متحمل ميشي كه روزي بهترين خوشيها رو بهت هديه دادن.


آغاز کسی باش که پايان تو باشد...
دل شکسته تر ز آغاز آمدم
غافل از يادت نماندم هيچگاه
با تو رفتم با تو هم باز آمدم

خواستم برای از دست دادنت اشک بريزم، ديدم تمام اشک هايم را برای بدست آوردنت ريختم...

عشق مثل ساعت شنيه; قلب رو پر ميكنه عقل رو خالي.
آلبرت انيشتين

پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانم!!!
پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟
او چه مي خواهد؟ پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود :
همه ي زنها گريه مي كنند ، بي هيچ دليلي!!!
پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود.
يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ، از خدا پرسيد:
خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند:
خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام .
به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند ،
به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ،
به دستانش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ،
او به كار ادامه دهد .به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش
عشق بورزد ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند،
به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و
همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام
تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد . اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام
تا هرگاه نياز داشت ،بتواند از آن استفاده كند.
زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست .
زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد ،
زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست .

تــــا کـــه از ديــــوان هستی درس عشق آموختيم
سینــــه را چون لالـــه از داغ محبت ســــوختــيم
عنــــدليب هـــر چمـــن بـــوديم از غــوغـای زاغ
عــــزلت عنقـــا گـــزيديـــم از نــــوا لب دوختيــم
روزگــــاری گـــر چه بازار تملـــــق گـرم بــــود
مـــا بهـــر نا کس متــاع آبـــــرو نفـــــــروختيـــم
عاقبت از تنگنـــــای خـــاک ســر بر مـــی کشــد
گنج اسراری کــــه در کــــان ضميـــر انــدوختيم
نـــام ما از دفتــــر گيتـــی فـــدايی محــــو نيسـت
تا كه از ديــــــوان هستی درس عشق آمـوختيـم

هر كه را دوست داري آزادش بگذار ، اگر مال تو باشد برمي گردد، وگرنه بدان از اول مال تونبوده است.
(ويليام شكسپیر)

اين چند پلهی آخر را
بدو!
كه دستهايم منتظرند…

کنارآشیانه تو آشیانه می کنم
فضای خانه را پر از ترانه می کنم
کسی می پرسد برای چه زنده ای
ومن برای زندگی تو را بهانه می کنم