
هر كه رفت ....

درگذر از زندگی آموختم :
که: می توان در یک لحظه تصمیم گرفت و یک عمر رنج کشید.
که: می توان افکار را کنترل کرد یا آنها تو را کنترل میکنند.
که: بلوغ به تجربه هایت و درسهایی که از آنها گرفتی مربوط است نه به سالهای زندگی ات.
که: قهرمان کسی است ، کاری راکه لازم است انجام شود بدون توجه به
عواقب آن انجام میدهد.
که: گاهی حق داری عصبانی باشی ، ولی حق نداری ظالم باشی.
که: مجبور نیستی دوستت را عوض کنی ، اگر بدانی دوستت عوض خواهد شد.
که: زندگی ات می تواند در یک لحظه توسط مردمی که تو حتی آنها را نمی شاسی تغییر کند.
که: حتی زمانی که تصور میکنی چیزی برای بخشیدن نداری ، میتوانی به کسی که کمک می طلبد کمک کنی.
که: اگر کسی آنگونه که تو می خواهی دوستت ندارد ، به این معنی نیست که در عشق او نقصی است.
که: با دوست می توان در سکوت و بدون انجام هیچ کار مشخصی بهترین اوقات را داشت.
که: کسانی را که بیشتر دوست داری زودتر از دست میدهی.





من وتوهر دو به یک شهر و زهم بیخبریم
هر دودنبال دل گمشده دربه دریم
ما که محتاج نفسهای همیم آه چرا؟
از کنار تن یخ کرده هم میگذریم
اگر يك بار ديگر مي زيستم سخن كمتر مي گفتم بيشتر گوش مي سپردم دوستانم را به شام دعوت ميكردم بي آنكه نگران لكه هايي كه بر فرش افتاده يا مبلي كه رنگ و رويش رفته است باشم
اگر يك بار ديگر مي زيستم دوستت دارم هاي بيشتر و مرا ببخشيدهاي بيشتري مي گفتم
بر سر چيزهاي كوچك تا اين حد برافروخته نشو نگران آن نباش كه چه كسي تورا دوست ندارد و چه كسي بيشتر از تو مال جهان دارد ويا ديگران چه مي كنند بيا در عوض ازبودن در كنار آنان كه دوستمان دارند لذت ببريم بيا تا به آنچه خدا به ما داده بيانديشيم
زندگي كوتاه تر از آن است كه بگذاري از كنارت بگذرد
زندگي تنها يك لحظه با ماست و آنگاه رفته است

«اگر خداوند براي لحظه اي فراموش كرده بود كه من ديگر يك «عروسك پارچه اي» هستم، و به من جرعه اي حيات مي بخشيد؛
شايد:
هر آنچه را كه در فكرم مي آمد به زبان نميآوردم بلكه راجع به چيزهايي كه ميخواستم به زبان بياورم، فكر ميكردم.
به چيزها به اندازه معنايشان ارزش ميگذاشتم نه به اندازه قيمت و بهايشان.
كمتر مي خوابيدم بيشتر به رويا فرو ميرفتم و ميفهميدم كه در ازاي هر يك دقيقه كه چشمهايمان را مي بنديم، شصت ثانيه نور و روشنايي را از دست داده ايم.
وقتي ديگران به عقب بر مي گشتند من جلو ميرفتم و وقتي ديگران ميخوابيدند من بيدار ميماندم …
گوش مي دادم وقتي ديگران صحبت ميكردند. و مي فهميدم كه چگونه بايد از خوردن يك بستني شكلاتي لذت برد!
اگر خداوند به من جرعه اي حيات ميبخشيد: ساده تر لباس مي پوشيدم و چهره ام را به سمت آفتاب بر مي گرداندم و نه تنها جسمم بلكه روحم را در برابر آفتاب عريان مي ساختم.
خداي من! اگر من يك قلب داشتم، تمام نفرتم را بر يخ مي نوشتم آنگاه منتظر در آمدن آفتاب ميماندم.
گل هاي رز را با اشك هايم آب ميدادم تا درد خارهاي آنها، و بوسه گلبرگهاي سرخ آنها را حس كنم.
خداي من! اگر به من جرعه اي زندگي نوشانده بودي: حتي اجازه نميدادم يك روز از عمر بگذرد بدون اينكه به مردم گفته باشم كه چقدر به آنها عشق ميورزم. به تك تك انسانها ميفهماندم كه آنها محبوب هاي من هستند و در عشق با عشق ميزيستم؛
به مردم نشان مي دادم كه چقدر اشتباه مي كنند كه اگر پير شدند ديگر نميتوانند عشق بورزند: بلكه اگر ديگر نتوانند عشق بورزند، پير شده اند.
به بچه ها بال مي دادم؛ اما به آنها اجازه ميدادم پرواز را خودشان ياد بگيرند.
به پيران مي آموختم مرگ همراه با پيري نمي آيد بلكه همراه با فراموشي است كه مرگ خواهد آمد.
و اي انسانها!
من مطالب زيادي از شما آموختم؛ آموختم كه همه مايلند بر فراز قله ها بايستند بي آنكه بدانند شادي و موفقيت واقعي در به دست آوردن مهارت انجام كارهاست.
ياد گرفتم كه: وقتي بچة تازه متولد شده اي، براي نخستين بار انگشت پدرش را، در اولين شوخي كوچكش با او، ميفشارد او را براي هميشه اسير خود كرده است.
من از شما چيزهاي بسياري آموختم، اما واقعيت اين است كه استفاده چنداني از آنها نكردم و اكنون بايد آنها را در چمدان بگذارم و بروم زيرا من متاسفانه خواهم مرد! »
گابريل گارسياماركز
دسامبر 2000

ومن اين گونه با خدايم حرف زدم...............
از خدا خواستم که غرور را از وجودم بردارد، و خدا گفت نه
گفت که برداشتن آن کار او نیست، بلکه من باید خودم از آن دست بکشم
از خدا خواستم تا به من صبر وبردباری عطا کند، و خدا گفت نه
گفت که صبر و بردباری از تحمل مصائب و مشقات به دست می آید
نمی توانم آن را عطا کنم؛ باید خودت آن را کسب کنی
از خدا خواستم به من شادی بدهد، و خدا گفت نه
گفت که او برکات را می دهد، شادی را خودم باید داشته باشم
از خدا خواستم درد و رنج را از سر راهم بردارد، و خدا گفت نه
گفت رنج و مشقت تو را از مشغولیت های دنیوی دور می کند و بمن نزدیکتر می سازد
از خدا خواستم که روح مرا رشد دهد، و خدا گفت نه
گفت که من خودم باید رشد کنم، او فقط مرا هرس می کند تا بیشتر میوه بیاورم
از خدا خواستم تا کمک کند تا دیگران را دوست داشته باشم ، به همان اندازه که او مرا دوست دارد
و خدا گفت
خشنودم که سرانجام چشم دلت باز شد

میگی........پايم خواب رفته
بيچاره
خسته ست
بيچاره من
كه برای ديدن تو
خوابم نمی برد

آنقدر کف دستهايم را سمباده می کشم
تا خطوطی که به تو نمی رسند
پاک شود !!!

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شايد
ده ها رنگين کمان
در دهان ما نطفه ميبست
و بيرنگی کمياب ترين چيزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمين را در زير پای خود داشتم
و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي
آنگاه شايد پرچم کهربايی مرا در قله ها
به تمسخر ميگرفتی
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود
محال نبود،وصال
و عاشقان که هميشه خواهانند
هميشه ميتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت
هيچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردی
و شايد من، کمر شکسته ترين بودم
اگر غرور نبود
چشمهای مان به جای لبها سخن نميگفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در ميان نگاه های گهگاه مان جستجو نميکرديم
اگر ديوار نبود
نزديک تر بوديم،
همه وسعت دنيا يک خانه ميشد
و تمام محتوای يک سفره
سهم همه بود
و هيچکس در پشت هيچ ناکجايی پنهان نميشد
اگر ساعتها نبودند
آزاد تر بوديم،
با اولين خميازه به خواب ميرفتيم
و هر عادت مکرر را
در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم
اگر خواب حقيقت داشت
هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبريز از ناباوری بودم
هيچ رنجی بدون گنج نبود
اما گنجها شايد، بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند
و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديدید
تا ديگری از سر جوانمردی
بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند
اما بی گمان صفا و سادگی ميمرد،
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزشترين کالا بود
ترس نبود،زيبايی نبود
و خوبی هم، شايد
اگر عشق نبود
به کدامين بهانه می گريستيم و می خنديديم؟
کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آورديم؟
آری! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم
اگر عشق نبود
اگر کينه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند
من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش ميکردم
و تو سنگی را که من به شيشه ات زده بودم
به يادگار نگه ميداشتی
و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهای مهتابی
به سلامتی دشمنانمان می نوشيديم
اگر خداوند يک آرزوی انسان را برآورده ميکرد
من بيگمان
دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم
و تو نيز
هرگز نديدن من را
آنگاه نميدانم
براستی خداوند کداميک را ميپذيرفت؟

شنیدم ۲۳بهمن تولد یکی از بچه ها بود "تولدت مبارک"
به قول بزرگی انشالله هر روز متولد بشی.