تبليغاتX
lovely times
لحظه هاي عاشقي

من صدا می زنم:
« آی!
باز کن پنجره را، باز آمده ام.
من، پس از رفتنها، رفتنها
با چه شور و چه شتاب،
در دلم شوق تو، باز آمده ام »
 
داستانها دارم،
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو،
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو،
بی تو می رفتم، می رفتم، تنها، تنها.
و صبوری مرا
کوه تحسین می کرد.
 
من اگر بر می گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم.
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت،
باز بر می گردم،
تو به من می خندی
 من صدا می زنم:
« آی!
باز کن پنجره را»
- پنجره را می بندی
 
با من اکنون چه نشستنها، خاموشیها،
با تو اکنون چه فراموشیهاست.
 
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
من اگر ما نشوم تنهایم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
 
از کجا که من و تو
شوری از عشق و جنون
باز بر پا نکنیم
 
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم.
 
 
قسمتی از قصیده بلند آبی، خاکستری، سیاه «حمید مصدق»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 15:0  توسط see you later  | 

به شانه هايم زدي
كه تنهاي ام را تكانده باشي
به چه دلخوش كرده اي؟
تكاندن برف از شانه هاي آدم برفي؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 14:53  توسط see you later  | 

اگر
 

 اگر اشكهايت براي من جاري نمي شود
پس محبوبم
چشمانت براي من چه فايده اي دارد.
اگر قلبت براي من نمي تپد
پس قلبم برايت چه سودي دارد.
اگر نواي سازت براي من نيست
پس آوازهايت براي من چه سودي دارد.
پس اگر هيچگاه در زندگي عشق نورزيده اي
وجودت در كنار من چه اهميتي  دارد.
محبوبم اميدوارم دلبسته شخص ديگري گردي
تا همراه با درد هجران ، طعم دلپذير عشق را حس كني؟
و آنگاه به خاطر اين نفرين همواره از من متشكر خواهي بود.
اگر روزي كسي را با تمام وجودت دوست داشته باشي حرف مرا بشنو
عشقت را
اشكت را
وتپش قلبت را
وبالاتر از هر چيز برق ديدگانت را دنبال كن
و آن روز كه عشق رادر روح وجانت حس كردي بي پروا انرا
پذيرفته و لبخند خواهي زد
به نداي قلبت گوش فرا ده
و
آنگاه خواهي رفت تا با عشق بزرگت همنشين شوي.
ترا نفرين ميكنم
نفرين ميكنم كه عاشق ديگري گردي
تا در كنار درد هجران
طعم دلپذير عشق را حس كني؟
و
 آنگاه به خاطر نفرين همواره قدر دان من خواهي بود.
 
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 14:51  توسط see you later  | 

 

 

 

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد


و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و

 


به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش داري

 


چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش

 


همه وجودت له شده


....
چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني

 


اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....

 

 

چه قدر سخته وقتي

 

 


پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي


تا نفهمه هنوزم دوسش داري
.......


چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني

 

 


و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب

 



بگي : گل من باغچه نو مبارک

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 19:53  توسط see you later  |