
«اگر خداوند براي لحظه اي فراموش كرده بود كه من ديگر يك «عروسك پارچه اي» هستم، و به من جرعه اي حيات مي بخشيد؛
شايد:
هر آنچه را كه در فكرم مي آمد به زبان نميآوردم بلكه راجع به چيزهايي كه ميخواستم به زبان بياورم، فكر ميكردم.
به چيزها به اندازه معنايشان ارزش ميگذاشتم نه به اندازه قيمت و بهايشان.
كمتر مي خوابيدم بيشتر به رويا فرو ميرفتم و ميفهميدم كه در ازاي هر يك دقيقه كه چشمهايمان را مي بنديم، شصت ثانيه نور و روشنايي را از دست داده ايم.
وقتي ديگران به عقب بر مي گشتند من جلو ميرفتم و وقتي ديگران ميخوابيدند من بيدار ميماندم …
گوش مي دادم وقتي ديگران صحبت ميكردند. و مي فهميدم كه چگونه بايد از خوردن يك بستني شكلاتي لذت برد!
اگر خداوند به من جرعه اي حيات ميبخشيد: ساده تر لباس مي پوشيدم و چهره ام را به سمت آفتاب بر مي گرداندم و نه تنها جسمم بلكه روحم را در برابر آفتاب عريان مي ساختم.
خداي من! اگر من يك قلب داشتم، تمام نفرتم را بر يخ مي نوشتم آنگاه منتظر در آمدن آفتاب ميماندم.
گل هاي رز را با اشك هايم آب ميدادم تا درد خارهاي آنها، و بوسه گلبرگهاي سرخ آنها را حس كنم.
خداي من! اگر به من جرعه اي زندگي نوشانده بودي: حتي اجازه نميدادم يك روز از عمر بگذرد بدون اينكه به مردم گفته باشم كه چقدر به آنها عشق ميورزم. به تك تك انسانها ميفهماندم كه آنها محبوب هاي من هستند و در عشق با عشق ميزيستم؛
به مردم نشان مي دادم كه چقدر اشتباه مي كنند كه اگر پير شدند ديگر نميتوانند عشق بورزند: بلكه اگر ديگر نتوانند عشق بورزند، پير شده اند.
به بچه ها بال مي دادم؛ اما به آنها اجازه ميدادم پرواز را خودشان ياد بگيرند.
به پيران مي آموختم مرگ همراه با پيري نمي آيد بلكه همراه با فراموشي است كه مرگ خواهد آمد.
و اي انسانها!
من مطالب زيادي از شما آموختم؛ آموختم كه همه مايلند بر فراز قله ها بايستند بي آنكه بدانند شادي و موفقيت واقعي در به دست آوردن مهارت انجام كارهاست.
ياد گرفتم كه: وقتي بچة تازه متولد شده اي، براي نخستين بار انگشت پدرش را، در اولين شوخي كوچكش با او، ميفشارد او را براي هميشه اسير خود كرده است.
من از شما چيزهاي بسياري آموختم، اما واقعيت اين است كه استفاده چنداني از آنها نكردم و اكنون بايد آنها را در چمدان بگذارم و بروم زيرا من متاسفانه خواهم مرد! »
گابريل گارسياماركز
دسامبر 2000