تبليغاتX
lovely times -
لحظه هاي عاشقي

من صدا می زنم:
« آی!
باز کن پنجره را، باز آمده ام.
من، پس از رفتنها، رفتنها
با چه شور و چه شتاب،
در دلم شوق تو، باز آمده ام »
 
داستانها دارم،
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو،
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو،
بی تو می رفتم، می رفتم، تنها، تنها.
و صبوری مرا
کوه تحسین می کرد.
 
من اگر بر می گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم.
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت،
باز بر می گردم،
تو به من می خندی
 من صدا می زنم:
« آی!
باز کن پنجره را»
- پنجره را می بندی
 
با من اکنون چه نشستنها، خاموشیها،
با تو اکنون چه فراموشیهاست.
 
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
من اگر ما نشوم تنهایم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
 
از کجا که من و تو
شوری از عشق و جنون
باز بر پا نکنیم
 
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم.
 
 
قسمتی از قصیده بلند آبی، خاکستری، سیاه «حمید مصدق»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 15:0  توسط see you later  |