تبليغاتX
lovely times -
لحظه هاي عاشقي

EYES & TEARS....

  
There was a blind girl who hated herself because of being blind.
She hated everyone except her boyfriend.
One day, the girl said that if she could only see the world,
she would marry her boyfriend.
One lucky day, someone donated a pair of eyes to her!
Then she saw everything including her boyfriend....
Her boyfriend then asked her,” Now that u can see, will you
marry me?"
The girl was SHOCKED when she saw that her boyfriend was
blind!
She said,” I am sorry but i can't marry you because u are blind."
 Her boyfriend walked away with tears...
and said,
 "Please just take care of my eyes...."

دختر: مطمئنی که می خوای با من ازدواج کنی
پسر:بهت قول میدم
دختر :حتی با اینکه چشام نمی تونن ببینن
پسر :اره راستی اگه یه روز چشات خوب بشه بازم حاضری با من ازدواج کنی؟
دختر:شک نکن
به دختر خبر دادند که دو چشم برای پیوند دادی به چشمان او پیدا شده عمل با موفقیت انجام شد و دختر مشتاقانه منتظر پسر بود پسر امد و دختر در کمال ناباوری دید که پسر نابینا بود
پسر: حالا باز هم حاظری با من ازدواج کنی؟
دختر:نه
پسر:اشکالی ندارد
پسر قبل اینکه برود خداحافظی کرد و گفت:اما این بار قول بده که مواظب چشمانت باشی
دختر گفت:نگران نباش
پسر گفت:چرا جای نگرانی دارد درسته حالا دو تا چشم عاریتی داری ولی مسئله اینه که معلوم شد تو با ان چشمها فقط نگاه می کنی نمی بینی


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 21:18  توسط see you later  |