
غنچه با دل گرفته گفت
زندگي
لب زخنده بستن است
گوشه اي درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگي شكفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوي غنچه وگل از درون با غچه باز به گوش مي رسد
تو چه فكر ميكني
كدام يك راست گفته اند
من فكر مي كنم گل به راز زندگي اشاره كرده است
هر چه باشد اوگل است
گل يكي دو پيرهن بيشتر از غنچه پاره كرده است.
"قيصر امين پور"